بی وفایی


گرفتارم به دردی که تو درمانش نمیدانی
شبیه کلبه ای ویران که طوفانش نمیدانی


دویدن کار من بوده برای وصل تو افسوس
تو هم آن راه بی پایان که پایانش نمیدانی


پر از دلتنگی از ظلم و جفای توست میدانم
نظر داری به جبرانی که جبرانش نمیدانی


کدامین دین و مذهب را پسندیدی تمام من
مسلمان هستی و افسوس قرآنش نمیدانی


به حال تو دلم گهگاه میسوزد که گمراهی
شبیه تیره ی ابری که بارانش نمیدانی


دلت را غیر ها بردند چرا ارزان نمیگویی
تویی آن گنج با ارزش که دکانش نمیدانی


تو را با ماه سنجیدم ولی بود اشتباه از من
شبیه شعر غمگینی که دیوانش نمیدانی


توراسنگ صبورم خوانده بودم هیچ میدانی
ولی تو شاخه ی هستی که گلدانش نمیدانی
جواد الماسی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.